تبليغاتX
قانون عشق با تو به تصویب می رسد
 

درباره ی محمد سعید میرزایی

محمد سعید میرزایی. متولد 1355.کارشناس ارشد زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران.در بررسی کارنامه ی فعالیت های ادبی ایشان:

نفر برگزیده ی جشنواره جوان خوارزمی در سال 1382، دارنده ی سرو بلورین جشنواره ی بین المللی شعر فجر،دارنده ی کتاب های " مرد بی مورد" _ کاندیدای کتاب سال 1378_ و " سگوت جرم قوافی نیست"_کاندیدای کتاب سال 1380، به چشم می خورد.وی همچنین دبیر و کارشناس شورای نظارت بر پخش موسیقی سازمان صدا و سیما، عضو شورای شعر مرکز موسیقی و سرود سازمان صدا و سیما، مسئول کانون ترانه ی مدرسه ی موسیقی و ادبیات وابسته به سازمان،داور بسیاری از جشنواره های شعر کشوری و بین المللی نیز بوده است.

انتشار مجموعه های " درها برای بسته شدن آفریده شد "(1376)، مرد بی مورد"( 1378) و " الواح صلح"( 1382)به تعبیر اکثر شاعران و بزرگان ادبی ایران انقلابی در غزل معاصر پدید آورد. اشعار محمد سعید میرزایی به تعبیر مقام معظم رهبری یادآور نفس بیدل دهلوی است. او تنها شاعر نسل سوم انقلاب محسوب می شود که یک مجموعه ی مستقل با موضوع امام و انقلاب سروده است.

به تحولی که وی در غزل معاصر ایران پدید آورده اکثر فعالان جدی ادبی و فرهنگی معاصر، اعم از استادان دانشگاه، منتقدان، متفکران، شاعران و نویسندگان، در کتاب ها مقاله ها و مصاحبات تصریح داشته اند.

صاحب نظران،شاعران، نویسندگان، و اقشار فرهنگی_ هنری، طیف ها و گرایش های مختلف به طور رسمی و طی گفتگو، نقد و مقاله راجع به جایگاه والای شعر محمد سعید میرزایی سخن گفته اند کهاز جمله ایشان می توان به استادانی چون محمد جواد محبت، سیمین بهبهانی، یوسف علی میرشکاک، حسین منزوی، محمد علی بهمنی، یدالله بهزاد کرمانشاهی، سید علی صالحی، دکتر بهروز ثروتیان، دکتر میر جلال الدین کزازی، عبدالجبار کاکائی، عمران صلاحی، سید ابراهیم نبوی، منوچهر آتشی، سید حسینی، دکتر محمد رضا ترکی ، دکتر محمدرضا لنگری و چندی دیگر از بزرگان اشاره کرد.

وی سراینده ی قریب به 300 ترانه و تصنیف با موضوعات مختلف برای مرکز موسیقی و سرود سازمان صدا و سیما و تهیه کنندگان خارج از سازمان به صورت کاست بوده است. وی با خوانندگان و آهنگسازان فراوانی همکاری داشته که بر اساس سروده هایش اقدام به تولید قطعه نموده اند که از جمله آنان می توان به خوانندگانی چون علیرضا افتخاری، عبدالحسین مختاباد، سالار عقیلی، نیما مسیحا، حمید غلامعلی، علی تفرشی، محمدرضا آزادپور، حمیدرضا گلشن، نادر اسمائیل زاده، فرامرز نصیری، سحر عبدالحسینی و ... و آهنگسازانی چون احمد علی راغب، فریدون خشنود، محمد بیگلری پور، محمدجلیل عندلیبی، سید محمد میرزمانی، مهرداد دلنوازی، جواد بطحانی، سید جمال الدین منبری، محمدرضا عقیلی و ...اشاره کرد.

از آثار در دست انتشار ایشان می توان به ترجمه ی کتاب" ماه و شعر" نزار قبانی_ شاعر سوری_، مجموعه ی شعر کودک به نام " گوزن سبز" _که هفته ی آینده منتشر می شود_، مجموعه آثاربا نام "دیروز می شوم که بیایی" اشاره کرد.

فضای سورئالیستی، عاشقانه،و سیاسی آثار وی و همچنین نقد های فراوانی که درباره ی آنها نوشته شده باعث ایجاد جریانی در شعر معاصر ایران به نام غزل فرم ( مدرن") شده که از سوی نوجویان جوان سطح کشور با استقبال فراگیر مواجه شده است.

روش شعری محمد سعید میرزایی در غزل معاصر خواستگاه ایجاد بسیاری از کتاب های شعری و انتقادی قرار گرفته است که تعدادی از آنها عبارتند از:

1- ادبیات معاصر ایران( شعر)، درسنامه ی دانشگاهی دوره ی کارشناسی ادبیات؛ دکتر محمد رضا روزبه

2- شهد اما شوکران( غزل اجتماعی معاصر)، از عهد مشروطه تا انتهای دهه ی هفتاد؛ مهدی مظفری ساوجی

3- گونه های نوآوری در شعر معاصر ایران؛ دکتر کاووس افندی

4- گزاره هایی در ادبیات معاصر ایران( شعر)؛ دکتر محمد استعلامی

5- سه دهه شاعران حرفه ای؛ علی بابا چاهی

و بسیاری از گزیده های شعر معاصر که توسط ناشران دولتی و غیردولتی به چاپ رسیده است.


و امروز این چهره ی فرزانه ی عرصه ی ادب و هنر با عزمی جزم به

 

  سیاست می پردازد.هدف عمده ی او از این تصمیم، تلاش در راستای تشکیل

 

 وزارت هنر است.در همین راستا وی برای خدمت به مردم ایران در      مجلس هشتم

 

 شورای اسلامی از حوزه ی انتخابی کرمانشاه کاندیدا شده است.  


 


 

نوشته شده توسط siavash در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 ساعت موضوع | لینک ثابت


غزل34


از حلق آسمان، سحر روشن آمده
روح الامين ز ناي تو در گفتن آمده
يوسف به گرگ‌هاي بيابان سپرده شد
ديگر نه يوسف است و نه پيراهن آمده
از زخم تيرها و سنان‌ها، سوارها
يارب چه‌ها بر اين بدن روشن آمده
طوفان سرخ كرب و بلا در گرفته است
يا روح زينب است كه در شيون آمده؟
اين عرصه محشر است و در آن حضرت بتول
بر دست خود نهاده سري بي تن آمده
با گريه رو كند به پيمبر كز امتت
بنگر چه‌ها به جان حسين من آمده
آنك پيامبر به كنار سر حسين

با اشتياق ديدن و بوسيدن آمده
گويد پيامبر كه خدايا تو شاهدي
بر فاطمه كه آينه بر دامن آمده
اين از جفاي پست‌ترين امت من است
يا از نبرد سخت‌ترين دشمن آمده؟
آنگه ندا دهند از آن مشرق جليل
هنگام انتقام بزرگ است، جبرئيل...
حاشا كه بر جفاي بدان، كافر، اين كند
باور ندارم امت پيغمبر، اين كند...
 


 

نوشته شده توسط siavash در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386 ساعت موضوع | لینک ثابت


غزل33


اي عرش و فرش، چله‌ي ‌غربت‌نشين تو

 اي شور عالم از علم اربعين تو
در سوگ كاروان غريبت تمام خاك
 شد كربلا و كرب و بلا سرزمين تو
 ما شمع نيم‌سوخته حسرت توايم
تا زنده‌مان كند نفس آتشين تو
 علم‌اليقين ماست كه هرگز نمي‌رسد
 عين‌اليقين به رأفت رأس‌اليقين تو
 سجاده تو بال ملائك فراز ني
 اي سجده پرفشان به طواف جبين تو
هفت آسمان به شام غريبان دچار شد
در حسرت تبسم صبح آفرين تو
سرّ تو از نبي به وديعت رسيده بود
اي واي امتي كه نبودند امين تو
 
 


 

نوشته شده توسط siavash در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386 ساعت موضوع | لینک ثابت


غزل32

پس قتلگاه بود و مفاتيح‌ ريخته
 باران سرخ عشق، به تصريح ريخته
 درهاي آسمان همه وا بود و روي دشت
 تير شكسته مثل مفاتيح ريخته
 سجاده بود تربت تو، قطره‌هاي خون
چون دانه‌هاي آخر تسبيح ريخته
 هر گوشه سمت واقعه، انگشت ديگري
 باراني از اشارت و تلميح ريخته
از سنگ و صخره شام و سحر گشته موج زن
 خوني كه قطره قطره به تسبيح ريخته
دشت آن چنان زلال كه گويي ز سوز آه
سقف فلك شكسته، مصابيح ريخته
زينب رسیده بود چنان آيتي صبور
قرآن دميده، شور تواشيح ريخته
اين ماه شرحه شرحه حسين است، يا به دشت
 قرآن پاره‌پاره به تشريح ريخته
وقت غروب بود و كواكب برآمدند
خورشيدها ز جانب مغرب، برآمدند 


 

نوشته شده توسط siavash در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386 ساعت موضوع | لینک ثابت


غزل31

هرگز نديده‌اند به عالم، زن اين‌چنين
 خون‌خوردن، آن‌چنان و سخن گفتن اين‌چنين
 در قصر ظالمان به تظلم، كه ديده است
شيرآفرين زني كه كند شيون اين‌چنين
زندان به بوي نافلة خود بهشت كرد
زينب، چراغ ناله كند روشن اين‌چنين
هرگوشه‌اش پناه يتيمي دگر شده‌ست
آري بوَد كرامت آن دامن اين چنين
پيش حسين، اشك و به قصر يزيد، لعن
با دوست آن‌چنان و بر دشمن اين‌چنين
گفت آنچنان ظريف، حديث جمال را
در چشم ظالمان كه كند سوزن اينچنين؟
در دشت بيند آن سر دور از تن آن‌چنان
بر نيزه خواند آن سر دور از تن اين‌چنين:
آه ‌اي سرحسين، چو مه در پي توام
خورشيد من! به شام مرو بي‌من اين‌چنين
از خون، حجاب صورت خود كرده يا حسين!
جز خواهرت كه ديده به عفت، زن اين‌چنين؟
آري، چنان گذشت و به زينب چنين شكفت
در آه زينب، آينة اربعين شكفت


 

نوشته شده توسط siavash در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386 ساعت موضوع | لینک ثابت


غزل30


عشاق را دليل جنون‌ مشربي رسيد
شرح كتاب خون تو را مكتبي رسيد
 پس كاتبان واقعه در خون قلم زدند
 كز هر طرف- نوشته به خون- مطلبي رسيد
آنك شبي رسيد غريبي شام را
اما كسي نگفت چه غمگين شبي رسيد
 ديدند راويان غريب از بروج نور
 هر لحظه كوكبي ز پي كوكبي رسيد
اين كاروان شام غريبان كربلاست!
 آتش گرفته، زخم‌ چكان، مركبي رسيد
 حرف جمال روي تو آمد، كه خيزران
 با شوق عرض بوسه به بزم لبي رسيد
 مي‌خواست بشكفد به تسلا لبت، ولي
 خاموش ماند و آينة زينبي رسيد:
-اي كه پيامبر سر تو با گلاب، شست
خورشيد عصمتت نتوان با شراب شست...
 


 

نوشته شده توسط siavash در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386 ساعت موضوع | لینک ثابت


غزل29


آنك سر امير به دارالاماره بود
 طشت طلا محل طواف ستاره بود
 در گوشه‌اي ز مجلس ظلماني يزيد
 بهت غريب دختر بي‌گوشواره بود
او روزها به شوق بغل كردن پدر
پاي پياده همسفر خار و خاره بود
مي‌گفت: تا به گمشدگان ره نشان دهد
 يك كاروان پياده و بابا سواره بود
 وقتي كه ني‌، لبان پدر را ز هم گشود
قرآن گشوده بود و پي استخاره بود
وقتي كه ديدم آن سر و رگ‌هاي پاره را
ديگر كجا شكايتم از گوش پاره بود؟
 در چشم آفتاب، ستاره غروب كرد
وقتي كه شب گذشت، «رقيه» ستاره بود
صبح آمد و صداي اذان، شام را گرفت
 در مسجد دمشق، سري بر مناره بود
آنگاه برشدي به در مسجد دمشق
 يعني كه برتر است ز منبر امام عشق
 


 

نوشته شده توسط siavash در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386 ساعت موضوع | لینک ثابت


غزل28


راوي نوشت: شب شد و نوري بلند شد
نوري سحرفشان ز تنوري بلند شد
چون نردبان نور به سقف فلك رسيد
در كائنات، شيون و شوري بلند شد
 هرچند وقت آمدن منتقم نبود
 خود رايت بلند ظهوري بلند شد
ديوارهاي كوفه به شيون درآمدند
 جغدي گريست، ناله كوري بلند شد 
 ماتم فرا گرفت بيابان شام را
 شيون ز هر خرابه دوري بلند شد
راوي نوشت:آينه‌ها واژگون شدند
در كوفه جام‌ها همه لبريز خون شدند

 


 

نوشته شده توسط siavash در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386 ساعت موضوع | لینک ثابت


غزل27


سر مي‌بُرند تا به بر مشتري برند
 انگشت مي‌بُرند كه انگشتري برند
انگشتري‌برند به انگشت، تا مگر
با خود، نگين روشن پيغمبري برند
 بر شد به نيزه ماه تو تا غبطه خاكيان
بر آن صعود روشن نيلوفري برند
اي لعل تابناك،بهايت فقط خداست
گيرم به كويت از دو جهان گوهري برند
 در پيش عقد دّر دهان تو شرم باد
 از شاعران كه تحفه دّر دري برند
آنان كه كشته‌اند ترا، با كدام روي
روز حساب، پيش نبي، داوري برند
راوي نوشت: داغ مركب رسيده بود
گودال قتلگاه، به زينب رسيده بود
 


 

نوشته شده توسط siavash در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386 ساعت موضوع | لینک ثابت


غزل26

صحرا و سينه‌اي كه كم شد آماج نيزه‌ها
خونين سري كم رفت به معراج نيزه‌ها
گر تاج خار بر سر عيسي نهاده‌اند
واي از سر حسين كه شد تاج نيزه‌ها
آمد غم غروب و غريبانه مي‌روند
خورشيدها به طره‌ي امواج نيزه‌ها
تن‌ها و پرفشاني خونين تيرها
سرها و بي‌كرانه مواج نيزه‌ها
شايد كه با سپيده رجعت فرا رسد
آيينه‌اي كه رفت به تاراج نيزه‌ها
 


 

نوشته شده توسط siavash در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386 ساعت موضوع | لینک ثابت


غزل25


پس سرخ شد عمامه آن سيد جليل
تيغ آنچنان زدند كه لرزيد جبرئيل
زينب به فكر آن كه يتيمان اهل بيت
چون بگذرند از برآن تشنه لب، قتيل
زينب بگو كه با خودش آينه آورد
بوي بهشت مي‌دهد اين كشته جميل
راوي نوشت، پيشتر از كاروان شام
سوي مدينه قافله ناله شد گسيل
زيرا كه گفته بود نشان شهادت است
چون در مدينه خون شود آن تربت اصيل
در خاك و خون كشيده شد آن قامت رشيد
لب تشنه سر بريده شد آن نازنين نخيل
در خون خود خضاب شد آن روي بي‌نظير
بر نيزه آفتاب شد آن رأس بي‌بديل
در ماتمش به تسليت خاتم آمدند
از آسمان كليم و مسيح، آدم و خليل
آنك سري كه همسفران را دهد سلام
آينه‌اي كه گمشدگان را شود دليل
بي‌سر به خيل گمشده گويد كه الصلا
بي‌تن، سراغ قافله جويد، كه الرحيل
 


 

نوشته شده توسط siavash در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386 ساعت موضوع | لینک ثابت


غزل24


سر زد ز شرق معركه، آن تيغ گرم‌سير
عشق غيور بود و برآمد به نفي غير
 تيغي چنان فصيح به تبيين دين حق
 تيغي چنان صريح به تفريق شر و خير
 آن كس كه حرز كشتي نوح است نام او
بر لوح‌آسمان، پسر ايليا، شبير
حيرت‌نشين وحدت او كعبه و كنشت
 حسرتْ نصيب رأفت او مسجد است و دير
 ديگر كسي نبود پي دفع تيرها
 نه سينة سعيد و نه جانبازي زهير
 ديگر چه جاي مرثيه‌خواني جن ‌و انس
 وقتي گريستند به حال تو وحش و طير
 پس آسمان به لرزه درافتاد و خون گريست
 از آن زمان كه كرد در آيينة تو سير
 همسايه بهشت شود در ركاب تو
مانند حر، كسي كه شود عاقبت به‌خير
 


 

نوشته شده توسط siavash در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386 ساعت موضوع | لینک ثابت


غزل23

وقتي به مقتل، آن شه طوفان‌ سوار شد
هفت آسمان به گرده‌ طوفان، سوار شد
هنگام ثبت واقعه چشم خدا گريست
دست فرشته نيز به لرزش دچار شد
وقتي كه تاخت اسب قيامتْ غبار او
دنيا به رنگ آينه‌اي در غبار شد
در خود ز گريه چاه جهنم خراب شد

آيينة بهشت ترك خورد و تار شد
آن سر كه بود مركز منظومه جهان
آن سر كه اختران فلك را مدار شد
ديروز روي دامن زهرا به خواب رفت
فردا به چوب نيزه شكفت و انار شد
خورشيد در قياس چنان غرق خون سري
فانوس گل در آينه‌زار بهار شد...
حيرت ز آب آينه تصوير مي‌كشد
این آفتاب کیست که شمشیر می کشد...

 


 

نوشته شده توسط siavash در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386 ساعت موضوع | لینک ثابت


غزل22


آنگاه شعر سرخ جنون ناتمام ماند
 در سينه‌ها تموج دردي مدام ماند
 از بازوي بريده عباس و مشك او
 تا حشر، استعارة ساقي و جام ماند
هم ماه، سينه‌‌سوخته غربت تو شد
هم كوه، احترام تو را در قيام ماند
از خيمه‌هاي سوخته كربلاي تو
 عطر بهار سوخته‌اي در مشام ماند
سقا گذشت و چشمه رحمت پديد شد
ساقي نماند و بزم جنون بر دوام ماند
در حسرت اين كه غريبانه، تر نشد
رود فرات تا به ابد تشنه‌كام ماند
دست بريده‌اي و تني پرستاره ماند
دستي به سمت آب روان در اشاره ماند...
 


 

نوشته شده توسط siavash در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386 ساعت موضوع | لینک ثابت


غزل21


ديگر نداشت، ساقي لب تشنه‌مست، دست
يعني كه شسته بود، وفا را، زدست، دست
آن مشك تير خورده به دندان چنان گرفت
انگار نيست زخمي و انگار هست، دست
از رود و چشمه ناله روان شد كه آب! آب!
از سنگ و صخره بانگ برآمد كه دست! دست!
هر دست او به گوشه‌اي افتاد و مرد را
حتي به دست ديگر خود دل نبست، دست
مي‌گفت داغ خجلت اين مشك پاره را
بر تن اگر كه بود كنون، مي‌شكست، دست
عمري به روي سينه به نزد حسين بود
حالا به خاك پاي برادر نشست، دست
در كار عشق، عرض طلب، بي‌وسيله است
كز دست شسته بود، به بزم الست، دست
بي‌دست، خوشتر است شهيد ره وفا
در عاشقي مگر كه زپا كمتر است، دست؟
در بزم عشق، محرم ساقي نمي‌شود
از هست و نيست تا نكشد مي‌پرست، دست
دستي طلب كه بال بهشتي شود ترا
آسان به راه عشق نيايد به دست، دست
سقاي كربلايي و ساقي است، نام تو
تا آب هست و آينه باقي است، نام تو
 


 

نوشته شده توسط siavash در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386 ساعت موضوع | لینک ثابت


غزل20


روز ازل كه صورت ماه تو بسته‌اند
 رنگ شب از دو چشم سياه تو بسته‌اند
در خون نشانده‌اند به خجلت فرات را
روز ازل كه طرز نگاه تو بسته‌اند
 چشمان كودكان حسيني به راه توست
اي واي از آن دقيقه كه راه تو بسته‌اند
 تو رفتي و به شام غريبان ستاره شد
 فانوس چشم‌ها كه به راه تو بسته‌اند
 سلطان عشق! ماه علمدار كربلا!
 از اختران سواد سپاه تو بسته‌اند
 ايزد به روز حشر كند رويشان سپيد
آنان كه دل به چشم سياه تو بسته‌اند
راوي نوشت:غيرت ساقي مي‌پرست
مشكي به دوش بست و صف كوفيان شكست
 


 

نوشته شده توسط siavash در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386 ساعت موضوع | لینک ثابت


غزل19

نه ابر تا  كه جامه دامادي‌ات شود
نه باد تا كه مژده آزادي‌ات شود
آنگونه تشنه‌كام تپيدي كه ابر و باد
آواره هميشگي وادي‌ات شود
در ديدة حسين شكفتي كه آسمان
آيينه جمال خدادادي‌ات شود
مي‌خواستي به باغ شهادت دل حسين
حسرت نصيب حسن حسن‌زادي‌ات شود
آخر تو را حسين به رفتن اجازه داد
تا عرصه محو غيرت اجدادي‌ات شود
مي‌خواستي به كرب‌وبلا هرچه لاله بود
مشمول داغ قامت شمشادي‌ات شود
آري خدا به رخصت سرخ حسين خواست
بزم شهادت آيينه شادي‌ات شود
راوي نوشت قامت غمگين‌ترين غزل
افتاد پيش چشمة احلي من‌العسل
 
 


 

نوشته شده توسط siavash در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386 ساعت موضوع | لینک ثابت


غزل18

حيرت شكست آينه، تصوير شد پديد
 
 آئينه جمال جهانگير شد يديد
 
هركس كه ديد رزم علي‌اكبر تو، گفت
 
 تا در كجاي معركه اين شير شد پديد
 
 آئينه در محاصرة نيزه‌ها شكفت
 
خورشيد در چكاچك شمشير شد پديد
 
 وقتي كه شد ذبيح، ‌علي‌اكبر حسين
 
خواب خليل را خط تعبير شد پديد
 
 با خون اصغر تو به تعميد آسمان
 
 شأن نزول آيه تطهير شد پديد
 
 دانست تشنه است گلوگاه طفل تو
 
 آن سان كه مادرانه دم تير شد پديد
 
راوي نوشت ظهر عطش عرصه گرم شد
از هرم آفتاب، دل سنگ نرم شد
 


 

نوشته شده توسط siavash در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386 ساعت موضوع | لینک ثابت


غزل16

اي روزگار سفله، علي‌اكبر است اين
 
 آئينه ملاحت پيغمبر است اين
 
بابش امام مطلق و جدش رسول حق
 
 از تيره‌ي شريف‌ترين مادر است اين
 
دردانه‌ي عزيز حسين است اين جوان
 
ماه علي‌نشان و علي‌گوهر است اين
 
 تيغش چه مي‌زنيد؟ به خونش چه مي‌كشيد؟
 
آخر ز احمد آينه‌اي ديگر است اين
 
 اي سفلگان هر آينه باور كه مي‌كند
 
 لب‌تشنه است و آينة كوثر است اين
 
اي كوفيان كه در ظلمات است جانتان
 
ماه تمام، آيت روشنگرست اين
 
اين هديه‌ي حسين به دامان فاطمه‌ست
 
شاخ شكسته است گل پرپرست اين
 
گر چشم آهوانه‌ي او خون گرفته است
 
صبح بهشت در نظرش مضمرست اين
 
 راوي نوشت ياد حرم كرد و بازگشت
 
نزد حسين آمد و گرم نياز گشت
 


 

نوشته شده توسط siavash در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386 ساعت موضوع | لینک ثابت


غزل17

آمد جواب، نامه جان را تمام كن
بگذر ز جان و در بر جانان مقام كن
 پلكي صبور باش و پدر را وداع كن
 پلكي دگر به روي پيمبر سلام كن
 شأن شهادت، آينه‌اي از امامت است
 در خون برقص و سير مقام امام كن
پلكي عطش بنوش و به آهنگ خون بجوش
 پس عمر جاودان كن و شرب مدام كن
 مي‌دانم اينكه آمدنت از عطش نبود
پس بازگرد و باده‌ي وحدت به جام كن
 تا آنكه در بهشت، نشيني كنار من
 آئينه‌ي هزار قيامت! قيام كن
آنك پدر گريست، پسر را روانه كرد
شعر وداع را غزل عاشقانه كرد
 


 

نوشته شده توسط siavash در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386 ساعت موضوع | لینک ثابت


غزل15

آئينه‌اي وراي تصور شكفته شد
 
از شور آفتاب، دل حر شكفته شد
 
 مي‌ديد برگ‌برگ خزان گذشته را
 
لحظه به لحظه باغ تحسر شكفته شد
 
 در چشم‌هاي خيره و خورشيدجوي حر
 
 آيينه‌زار سرخ تحير شكفته شد
 
 شب را تكاند از سر شانه، بلند شد
 
 باز از ستاره گشت دلش پر، شكفته شد
 
 رو كرد سمت ساحل خونين نينوا
 
 جانش چنان هزار صدف دُر، شكفته شد
 
چون ديد بسته نيست در باغ كربلا
 
در دشت سرخ عشق دل حر، شكفته شد
 
راوي به گريه گفت كه نوبت رسيده بود
 
نوبت به اهل بيت نبوت رسيده بود
 


 

نوشته شده توسط siavash در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386 ساعت موضوع | لینک ثابت


غزل14

اشكي چكيد و روي جهاني كبود شد
 
داغي شكفت و چشم و چراغ وجود شد
 
تا خيمه عزاي تو هفت آسمان شد
 
آتش به جان عالمي افتاد و دود شد
 
تا غيرت تو در رگ عالم روان شد
 
زخمي دميد و خون شد و پيچيد و رود شد
 
 خاموش بود بزم جهاني كه از لبت
 
سري شكفت و بر لب عالم سرود شد
 
منظور كائنات جز آيينه‌اي نبود
 
آن هم شكست و كربه و بلاي شهود شد
 
ذكرت چراغ محفل اصحاب علم و فضل
 
نامت نگين حلقة ارباب جود شد
 
چون خون روشن تو به ظلمت خروج كرد
 
آيينة شفاعت يوم‌الورود شد
 
 روزي كه آسمان به جبين تو بوسه زد
 
با خون نوشت خاك تو باب سجود شد
 
آن گاه كوفه چشم به راه حسين بود
 
در جان كوفه كينه‌ي بدر و حنين بود


 

نوشته شده توسط siavash در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386 ساعت موضوع | لینک ثابت


غزل13

هان اي سر بريده بهاري بيافرين
پلكي بچرخ، ليل و نهاري بيافرين
اي ذوالجناح عصر غريبانه حسين!
ظهر قيامت است، غباري بيافرين
گفتم غبار، محض غريبي، ولي بيا
آن سوي اين غبار، سواري بيافرين
سرهاي پرشكوفه برانگيز، باغ را
تيغي بگستران، سرداري بيافرين
در شام گيسوانت از اقمار خونچكان
خورشيد خون گرفته، مداري بيافرين
خورشيد مه گرفته، به سمت شهود ما
پلكي، بچرخ، آينه زاري بيافرين
هرجا در اين چمن رگ و آواز بلبلي است
خون رد پاي عطر غريبانه گلي است
 


 

نوشته شده توسط siavash در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386 ساعت موضوع | لینک ثابت


غزل 12

تا كي به باغ گريه تجسم كنم ترا
هر شب ميان آتش و خون گم كنم ترا
مي‌خواهم از خدا كه به ظهر نماز تو
يك قطره خون شوم كه تيمم كنم ترا
يا بر رگ بريده تو بوسه‌اي شوم
يا با سر بريده تبسم كنم ترا
يك پلك كربلا به تماشاي من بريز
تا با زبان تيغ، تكلم كنم ترا
چون چشمه چشمه مي‌دمي اي زخم خواندني
بگذار گريه گريه ترنم كنم ترا
زخم عتيق! داغ مقدس! غم عزيز!
تا كي نهان ز ديده مردم كنم ترا؟
تا چند سير آينة روز و شب كنم
آيينه‌اي و كرب‌وبلايي طلب كنم
 


 

نوشته شده توسط siavash در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386 ساعت موضوع | لینک ثابت


غزل11

اي كشتي نجات ترا نوح، نوحه‌خوان
 
داغ ترا ملائكه و روح نوحه‌خوان
 
داغ ترا كه هيچ نگنجد به قلب خاك
 
هفت آسمان به سينه مشروح نوحه‌خوان
 
در ناي ما بدم به تسلا كه بر توايم
 
اي سرّ سر بريده مفتوح، نوحه‌خون
 
اي آفتاب جذبه كه با هر سپيده باز
 
پر مي‌كشد سوي حرمت روح، نوحه‌خوان
 
ابر شكسته‌اي است به داغ تو، روح من
 
من نيستم بر آن تن مجروح، نوحه‌خوان
 
باور مكن گلوي من از ناي ني سواست
 
تركيب بند بند من از شور نينواست
 


 

نوشته شده توسط siavash در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386 ساعت موضوع | لینک ثابت


غزل10

آنجا كه رنگ عالم محسوس بسته‌اند
از نقش خون تو پر طاووس بسته‌اند
سال جديد آمده و كاج‌هاي تلخ
در ماتم تو حجلة فانوس بسته‌اند
هرجا پرنده‌اي ز سر شاخه خونچكان
رنگ بهار كيست كه معكوس بسته‌اند
صبح و غروب در گذر كاروان تو
سرهاي مهر و ماه به پابوس بسته‌اند
مولاي من! به حرمت خونت گشوده شد
هرجا دخيل خاطر مأيوس بسته‌اند
كي راه مي‌دهد به دلم، كربلاي تو
بر روي من كه نيز، در «طوس» بسته‌اند
اشكي دويده‌ام پي آيينة ولا
پلكي دميده‌ام به تماشاي كربلا
 


 

نوشته شده توسط siavash در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386 ساعت موضوع | لینک ثابت


غزل9

شور تو را به كشور جان‌ها دميده‌اند
 داغ تو را به بزم جهان‌ها دميده‌اند
 سينه به سينه داغ اهورايي تو را
در جان مردمان زمان‌ها دميده‌اند
 نام حسين مي‌وزد از كوچه‌هاي شهر
يا شعله در تنور دهان‌ها دميده‌اند
 با هر محرم از تف خون تو قطره‌اي
 در ناي خشك مرثيه‌خوان‌ها دميده‌اند
خورشيدي و ز جوشش خون تو سال‌ها
رنگ بهارها و خزان‌ها دميده‌اند
تا منبر عروج تماشايي‌ات شوند
ني‌ها شكفته‌اند و سنان‌ها دميده‌اند
 اينك به پاس حنجر سرخ تو در زمين
 گلدسته‌هاي سبز اذان‌ها دميده‌اند
 افشانده‌اند خون علي‌اصغر تو را
تا در رگ فلك، فوران‌ها دميده‌اند 
 
گل مي‌كند به منبر ني آفتاب تو
يعني سر مطهر عاليجناب تو
هر جا دلي فشانده سري ديدن ترا
هرجا سري، دويده رگي در ركاب تو
بايد سر مرا ببرند و بگسترند
يك شب به‌روي مخمل خونين خواب تو
منظومه‌ي بلند! شهيد شهود شد
هر كس كه خواند صفحه‌اي از خون ناب تو
هر جا شده است كرب و بلا چون‌كه بر زمين
گسترده است سايه سرخ سحاب تو
وقتي كه ريخت خون تو فرزند بوتراب
عالم شنيد بوي بهشت از تراب تو
غمگين‌ترين غروب جهاني و آسمان
آيينه‌دار صورت در خون خضاب تو
عالم دچار بوي پر و بال سوخته ايست
ديگر كجا دلي كه نباشد كباب تو
كاهي‌ست در ترازوي محشر، امام من!
سنگيني خطاي جهان، با صواب تو
 


 

نوشته شده توسط siavash در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386 ساعت موضوع | لینک ثابت


زخم عتيق


راوي رسيده بود زمتن غبارها
وقتي كه تاختند به تن‌ها، سوارها
راوي نوشت: دست و سر و پا، نوشت خون
در ظهر تيغ‌ها و سنان‌ها و خارها
راوي نوشت: دود برآمد زخيمه‌ها
 وقت وداع قافلة سربدارها
 راوي نوشت از پس تزوير كوفيان
 بي‌ مُهر خون مباد خط اعتبارها
 راوي نوشت شوكت اين داغ ناب را
 گفتند سال‌ها و نوشتند بارها
 هر سال تا كه تعزيت او به پا شود
 گسترده‌اند خيمه سبز بهارها
 شوريدگي آن سر در خون تپيده را
يك‌عمر سر به صخره زدند آبشارها
هر سال در حوالي تحويل داغ تو
سر مي‌رسند مرثيه‌خوان، جويبارها
راوي نوشت جوهر خون تو تازه است
هرچند بگذرد ورق روزگارها
تا روز حشر داغ تو ارث بزرگ ماست
از كربلا عزيزترين يادگارها
راوي نوشت:آينه‌ي مشرقين را
ساقي بيار باده‌ي نام حسين را
 آمد بهار و باغ مصيبت شكوفه كرد
 
 


 

نوشته شده توسط siavash در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386 ساعت موضوع | لینک ثابت


«میراث جاویدان‏»


ملکوت کلمات هنگامی که رودکی ، پدر شعر پارسی ، آدم الشعرای زبان دری ، در روستای بنج رودک سمرقند، دیده از جهان فرومی بست، در قریه ای دیگر از سرزمین شعر پارسی ، در روستای باژ در حوالی طوس، فردوسی ، بزرگ‏ترین شاعر ملی ایران و یکی از بزرگ‏ترین حماسه سرایان جهان دیده به جهان گشود . در این هنگام سال هجری شمسی ، 329 بود .

فردوسی مسلمان، شیعه و دوستدار خاندان پیامبر (ص) و علی (ع) بوده است و راه رستگاری را در دین و دانش می جسته است . همان‏طور که می‏دانید، اثر جاودانه‏ی فردوسی ، شاهنامه است، اثری که در ردیف بزرگ‏ترین آثار حماسی دنیا، همچون «ایلیاد» و «اودیسه‏» از «هومر» شاعر باستانی یونان، قرار دارد . پیش از فردوسی، دقیقی سرودن کتابی همچون شاهنامه را شروع کرده بود، اما مرگ ناهنگام او به او مجال نداد که کتابش را به پایان برساند . وقتی فردوسی از سرانجام دقیقی و ناتمام ماندن کتابش آگاه شد، در صدد برآمد که کار او را دنبال کند . به هر حال فردوسی در حوالی سال‏های 365 تا 370 شاهکار بزرگ خود را آغاز کرده است و علاوه بر شاهنامه‏ی و ابومنصوری از دقیقی از نوشته های دیگر و از سخن راویان دیگر نیز بهره جسته است . بخشی از شاهنامه افسانه ها و داستان‏های کهنی است که از زمان‏های بسیار قدیم سینه به سینه از گذشتگان به آیندگان رسیده است . بخشی دیگر از این افسانه ها، سرگذشت نیاکان ایرانیان است که مربوط به زمان‏های پیش از تاریخ می باشد و بخشی دیگر از شاهنامه روایت‏های تاریخی است . فردوسی شاهنامه را به نام «محمود غزنوی‏» کرده است، با این‏همه ناهم‏خوانی اندیشه‏ی شاه غزنوی با شاعر که به علت ایرانی بودن فردوسی و افتخار کردن او به ایرانی بودن، و ترک نژاد بودن محمود و هم‏چنین توقع داشتن این‏که فردوسی چون عنصری و فرخی جزء در ستایش او سخن نگوید، حال آن‏که فردوسی اندیشه‏ی والاتری داشته است، همچنین شیعه بودن فردوسی در حالی که محمود میانه‏ی خوبی با شیعیان نداشته است، مقدمات رنجیده خاطر شدن فردوسی را از محمود غزنوی فراهم می‏آورد، چرا که درابتدا محمود غزنوی ارزش شاهنامه را در نمی‏یابد و پاداش شایسته به فردوسی نمی‏دهد .

معروف است که از یک دروازه‏ی شهر، هدایای سلطان محمود را می‏آوردند و از دروازه‏ی دیگر جنازه‏ی فردوسی را بیرون می برندتاریخ درگذشت فردوسی را 411 نوشته اند . .

از مقدمه شاهنامه:

به نام خداوند جان و خرد کز این برتر اندیشه برنگذرد

خداوند نام و خداوند جای خداوند روزی‏ده رهنمای

خداوند کیهان و گردان سپهر فروزنده‏ی ماه و ناهید و مهر

ز نام و نشان و گمان برتر است نگارنده‏ی برشده گوهر است

به بینندگان آفریننده را نبینی ، مرنجان دو بیننده را

نیاید بدو نیز اندیشه راه که او برتر از نام و از جایگاه

سخن هرچه زین گوهران بگذرد نیابد بدو راه جان و خرد

خرد گر سخن برگزیند همی همان را گزیند که ببیند همی

ستودن نداند کس او را چو هست میان بندگی را ببایدت بست

خرد را وجان را همی سنجد او در اندیشه‏ی سخته کی گنجداو؟

بدین آلت رای و جان و روان ستود آفریننده را کی توان؟

. . . بگو تا چه داری بیار از خرد که گوش نیوشنده (1) زو (2) برخورد

خرد رهنمای و خرد دلگشای خرد دست گیرد به هر دو سرای

از او شادمانی ، از اویت غم است از اویت فزونی ، از اویت کم است

خرد تیره و مرد روشن روان نباشد همی شادمان یک زمان

چه گفت آن هنرمند مرد خرد که دانا گفتار او برخورد

کسی کو خرد را ندارد زپیش دلش گردد از کرده‏ی خویش، ریش

هشیوار (3) ، دیوانه خوانده ورا (4) همان خویش، بیگانه خواند ورا

از اویی به هر دو سرا ارجمند گسسته خرد، پای دارد به بند

خرد چشم جان است، چون بنگری تو بی‏چشم، شادان جهان نسپری

نخست آفرینش خرد را شناس نگهبان جان است و آن سه پاس

سه پاس تو گوش است و چشم و زبان کز اینت رسد نیک و بد بی‏گمان

خرد را و جان را که یارد ستود؟ و گر من ستایم که یارد شنود؟

حکیما! چو کس نیست، گفتن چه سود؟ وز این پس بگو کافرینش‏چه‏بود؟

تویی کرده‏ی کردگار جهان شناسی همی آشکار و نهان

همیشه خرد را تو دستور دار بدو جانت از ناسزا دور دار

به گفتار دانندگان راه جوی به گیتی بپوی و به هرکس بگوی

ز هر دانشی چون سخن بشنوی از آموختن یک زمان نشنوی

چو دیدار یابی به شاخ سخن بدانی که دانش نیاید به من

پی‏نوشت:

1) نیوشنده: شنوا

2) زو: مخفف از او

3) هشیوار: هوشیار

4) ورا: او را

پدیدآورنده: محمد سعید میرزایی

 


 

نوشته شده توسط siavash در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386 ساعت موضوع | لینک ثابت


ملکوت کلمات

 

مسعود سعد سلمان، از قصیده سرایان مشهور قرن پنجم است . مسعود اصلا از مردم همدان بود . تولد او بین سال‏های 440 - 438 در لاهور اتفاق افتاده است . حیات مسعود سعد با سلطنت‏شش تن از پادشاهان غزنوی معاصر بوده است . سلطان ابراهیم، مسعود را ده سال در زندان دهک، سو و نای محبوس ساخت . پس از آزادی زمانی نگذشته بود که دوباره توسط سلطان مسعود غزنوی هشت‏سال دیگر در زندانی موسوم به «مریخ‏» گرفتار آمد . هنگامی که مسعود سرانجام از زندان رهایی می‏یابد، شصت‏یا شصت و دوسال داشته است . مسعود سعد در سال 515 ه . ق در هشتاد سالگی وفات می‏یابد . اهمیت مسعود سعد در تاریخ ادبیات پارسی به واسطه‏ی حبسیات اوست، مسعود سعد را مبدع حبسیه دانسته‏اند . نظامی عروضی در چهار مقاله در مورد او می‏نویسد: «و ارباب فرد و اصحاب انصاف دانند که حبسیات مسعود در علو به چه درجه رسیده و در فصاحت‏به چه درجه بود . وقت‏باشد که من از اشعار او همی خوانم، موی براندام من برپای خیزد و جای آن بود که از چشم من برود . جمله‏ی این اشعار برآن پادشاه خواندند و او بنشیند که بر هیچ موضع او گرم نشد و از دنیا برفت و آن آزاد مرد را زندان بگذاشت .» هم چنین در مورد سبک اشعار او گفته‏اند: مسعود سعد سلمان ... نماینده بسیاری از خصایص تصویری شعر فارسی است و از نظر بعضی زمینه‏ها، کامل‏ترین نمونه‏های شعری این دوره ... در دیوان بزرگ او ... دوگونه شعر می‏توان یافت . نخست قصائد مدحی او ... دسته‏ی دوم شعرهای که به نوعی خاص «من‏» شاعر و لحظه‏های زندگی خصوصی او در آن مطرح است ... اگر این دسته از شعرهای او نبود، وی را با اندکی فضیلت در کنار معزی می‏توانستیم قرار دهیم ... یکی از خصایص برجسته‏ی تصاویر در شعر مسعود، رنگ فلسفی و گاه علمی آن هاست ... از همین گونه خیال‏هاست که می‏توان دریافت او مردی آگاه از فلسفه و دانش روزگار خود بوده است . مسئله‏ی تشخیص به خصوص در عناصر طبیعت در شعر او ضعیف است ... اما اسنادهای مجازی یا بهتر است‏بگوییم خطاب‏های او به طبیعت و اشیاء به ویژه در حبسیات وی چندان زنده و پویاست که جبران آن ضعف را می‏کند ...» هم چنین در مورد احساس و عاطفه‏ی شعر مسعود گفته‏اند که «... سرودن حبسیه را نخست‏با مسعود سعد در قلمرو فارسی پدید آورد ... آنان که علت و مبنای اصلی هنر را درد و رنج می‏پندارند، می‏توانند حبسیه‏های مسعود سعد را به صورت مثل اعلای هنر شاعر بنگرند ...»

در توصیف فضای زندان:

مقصور شد مصالح کار جهانیان

برحبس و بند این تن رنجور ناتوان

در حبس و بند نیز ندارندم استوار

تاگرد من نگردد، ده تن نگهبان

هرده نشسته بر در و بربام سمج من

با یکدیگر دمادم گویند هرزمان:

خیزند و بنگرند، مبادا به جادویی

او از شکاف روزن پرد بر آسمان

هین! برجهید زود که حیلت گری است او

کز آفتاب پل کند، از سایه نردبان

البته هیچ کس بنیندیشد این سخن

کاین شاعر مخنث‏خود کیست در جهان

چون بر پرد ز روزن و چون بگذرد ز سمج

نه موش و مرغ گشته ست، این خام قلبتان!

با این دل شکسته و بادیده‏ی ضعیف

سمجی چنین نهفته و بندی چنین گران

از من همی هراسند آنان که سال‏ها

زایشان همی هراسد، در کار، جنگوان

گیرم که ساخته شوم از بهر کار زار

بیرون جهنم زگوشه‏ی این سمج، ناگهان

با چند کس برآیم در قلعه گرچه من

شیری شوم دژ آگه و پیلی شوم دمان

پس بی سلاح، جنگ چگونه کنم، مگر

مرسینه را سپر کنم و پشت را کمان

زیرا که سخت گشته ست از رنج اندوه این

چونان که چفته گشته ست از (بار) محنت آن

دانم که کس نگردد از بیم، گرد من

زین گونه شیرمردی من چون شود عیان

جانم ز رنج محنتشان در شکنجه است

یارب ز رنج و محنت‏بازم رهان به جان

در حال خوب گردد حال من ارشود

برحال من دل ثقه الملک مهربان

قطعه:

آگاه نیست آدمی از گشت روزگار

شادان همی نشیند و غافل همی رود

دل بسته‏ی هواست، گزیند ره هوا

تن بنده‏ی دل آمد و با دل همی رود

هر باطلی که بیند گوید که هست‏حق

حقی که رفت، گوید: باطل همی رود

ماند بدان که باشد برکشتی‏ای روان

پندارد اوست‏ساکن و ساحل همی رود
پدیدآورنده: محمد سعید میرزایی


 

نوشته شده توسط siavash در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386 ساعت موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting